Monday, September 23, 2013

You may have been there.. days when you don't know why you are where you are.. and why is it that you do what you do.. when you don't know why the world is turning the way it does or the news is as disappointing as it is..
and then..something like this happens:
Today as I try to put the stethoscope on the chest of my 90 yr old patient who has an adorable lady visitor at bedside, He whispers to me with a huge smile;" I'm going to ask her to marry me! I haven't yet because I was waiting to hear from you that I'm doing ok! You know I'm 90 and she is 92!"

Oh human element, You are precious!
In his pale face and sunken eyes, I saw the brave face of a man who cherished every bit of life...even when he was soaked in his own blood, our frantic cries and desperate attempts at stabilizing him by putting pressure on his cancerous wound, didn't stop him from winking at us and giving a thumbs up in gratitude...all it took was holding his hand, giving him iced water to swab his mouth and a TV to watch....

hours of bleeding and minutes in between, he would bravely face whatever the universe put forward for him.. with grace...with a wink and a thumbs up...
I have not written anything for 2 years and here I am again, staring at the keyboard; alone but aware...I am struggling to rediscover myself, to connect with the inner self of mine that I have lost in the past few years, a disconnect that has made my life so confusing...

2 years ago, I wrote about my new job and how I was lost in the beginning. Now I want to tell you how this job has shown me the true meaning of life. You may wonder, how can I say I have been shown the true meaning of life, and yet I find my life to be confusing.

Have you ever been lost at translating what you have found meaningful into the practicalities of a mundane life? That is maybe what I have found confusing. For now in order to rediscover myself, I have no way but to tell you the life stories that have touched me.. so take a moment if you have...

Saturday, August 6, 2011

The man without a face...

My life has suddenly had a big change over the course of the past few months. and big part of it has been mostly due to the decisions that I made, or better say I had to make in order to keep myself going.
A few months back, I had to swallow my pride and take a chance at a very bruised ego, to be challenged again.. I had to take an offer of a job that still belongs to one of the most controversial (not so pleasantly) branches of my field...

I have always been interested in Oncology.. for one reason or the other... from enjoying its Patho-physiology to the fascination by the huge scientific progress that we have been able to make in the past few decades.. To my naively idealistic optimism about the future of oncology and what we can achieve. I believe I can have my intellectual, and compassionate niche in this front...

With all this in mind, I devoted a year of my life to research in Oncology, and later on entered into a residency of internal medicine with the plan to follow oncology as a sub-specialty.
And of course life doesn't always let things go as planned , and it was my time to learn that lesson..
Long and complicated story, suffice to tell I couldn't get it.. not for now. not until I could take care of the logistics of my presence in this country.

There I was lost without a soul. as If I had lost the richest relationship in my life..as if I was a man without identity, without a heart....

to be continued.

Tuesday, December 21, 2010

یک دوست تازه ، سهراب سپهری، بارون ، هایده، یاد عمو مهرداد ، جعفر پناهی.... منو دوباره برگردوند به نوشتن... به بوی خونه، به ادبیات، به پیانو، به سیاست ....
چه حس عجیبیه این حس...انگار داره من الانو بر میگردونه به گذشته... چقدر فکر میکردم عوض نشدم.... آخ که چقدر دور شده بودم ... همه این سایه ها انگار ته کلم داران درهم میرن .. تو همون اتاقک زیر شیروانی که همیشه این فکرای مغشوش توش یواشکی تلنبار میکردم ...دوباره دارن کم کم سر بالا میکنن ....حس عجیبیه ....امشب یک ساعت زیر بارون دویدم ....
باز هم از وبلاگ قدیمیم:
ين يکی را هم پذيرفتم .مثل بقيه چيزها..و يا شايد نپذيرفتم.باور نکردم.

و تو به من بگو چه دليلی دارد که بزور به خودم بقبولانم که او ديگر نيست؟بگذار فکر کنم او امشب هم ليوانش به دست ,مثل هميشه روی همان مبل نشسته است و داستانهايش را , اگر نه برای من غربتزده , برای شهرزاد ميگويد. بگذار من آن طنين صدای گرم را هم باز در گوشم بشنوم که از شرافت خيلی ها ميگويد ومن در دل بيانديشم که او چقدر خوشبين است . بگذار مثل هميشه او را تلفن به دست ببينم که با نگاهی به ساعتش , می خواهد به هر کسی که آنجا نيست, در هر جای دنيا , زنگ بزند . بگذار باز هم فکر کنم ساعتی ده بار احوال خاله سيما را می پرسد اگر او خانه نباشد.بگذار فکر کنم که باز هم هر شب تعطيل ما بچه ها آنجا جمع ميشويم ,موزيک گوش ميدهيم, سروصدا می کنيم, کتاب ميخوانيم ......بگذار باز هم , ما بچه ها آنهمه نمک خوردنش را سربسرش بگذاريم و حتی امروز , هر جای دنيا که باشيم با ديدن ساعت و تلفن و نمکدان ياد او کنيم....

چه ايرادی دارد ؟بگذار من دلم خوش باشد روزی بر خواهم گشت , پيش او خواهم رفت و برايش حافظ خواهم خواند...

امروز شنبه پنج آذر تمام وقت دعای خدابيامرز پدربزرگم در گوشم زنگ ميزند..."باباجان خدا هيچوقت به دردِ چکُنم دچارتان نکند..."

دچار شدم گويا که امروز بفهمم که يک دنيا در آن يک جمله نهفته بود و من چه ساده گذشته بودم...

امسال سال نو..همه چيز را خيلی محکم به خودم تلقين کردم...

از مقدمات هفت سين..تا ماهی قرمز کوچولو...تا سبزه و کارت تبريک...و هياهوی شب عيد را...

تلقين کردم و تصميم گرفتم که ديگر ننشينم به انتظار...حتی به قيمت تصنع اشتياق تزريقی هم که شده ...حتی به رغم لبخند تمسخر آدمک در آينه...و شلاق شماتت قلبی خالی از حس بهار که به هيچ عنوان فريب نمی خورد...امسال تصميم گرفتم که قربانگاه را ترک کنم...

امسال سال نو همه چيز را به خودم تلقين کردم...که برخيزم ..و اين انتظار کشنده و اين نقش مهوع يک قربانی را برای سالی ماهی هم که شده پايان دهم....

من امسال سال نو را برای خودم ساختم ..ديگر ننشستم به انتظار حال و هوای عيد..سر پل تجريش و فرياد گرم ماهی فروشان و تنگ های بلور..و اشتياق خانه تکانی و شيرينی های خانگی..و ديد و بازديد و عيدی و عيد ديدنی...و گرمای چهره هايی که دوستشان دارم...

تصميم گرفتم که بهار را امسال..خودم بسازم...گرچه کمی غير واقعی حتی..گر چه کمی تصنعی..... ديگر به رويم نياور دوست من ...

...من با بهارامسال در خودم به جستجوی زندگی شتافته ام...

Thursday, December 3, 2009

باز هم از وبلاگ قدیمیم:

خانه پدری هم رفت...مثل تمام سالهای خوش کودکی و جوانی..

.از امروز از آن خانه هم جز خاطره ای باقی نخواهد بود... خاطره سايه های زرين آبشارطلا بر سر ايوان ..و ياد جيک جيک گنجشکهای حياط...واميد آبی استخر در دل گرمای تابستان... و پيچش مُوهای ظريف پشت پله ها....

از امروز جز خاطره ای باقی نخواهد بود از کنج اتاقکی با پرده های رنگ رنگ وکتابهای نامرتبی در کنار تخت و نقاشی گواش آدمک سردرگم و حيران بر شيشه کمد...

و از حضور آنهايی که به آن خانه آمدند و رفتند ...از آنها که بودند و ديگر نيستند...از آن شاديها و غمها....از مهمانی هاو جشن ها و ماتم ها حتی...از آن زندگی ....

از امروز از آن خانه چيزی باقی نخواهد بود...جزچهره های گنگ و زمزمه های مبهم و دوردست...,جز دلتنگی ملايم و عميق هر آنچه روزی بود و ديگر نيست ...و نقاشی گواش آدمکی که سردرگم بوده و هنوز هم هست.....

"آه اميرزاده کاشی ها...با اشک های آبيت...."

باز هم از وبلاگ قدیمیم:


امشب دوباره برگشتم اينجا..آنهم پس از مدتها...ميدانی يکجور عجيبيست انگار دلم هم می خواهد و هم نمی خواهد اينجا باشد...چون ديگر ديده ام هروقت که اينجا هستم چرا هستم...

و امشب هم باز از همان شبهاست...از همان شبهايی که درد مبهمی انگار جای قلبت را در سينه تنگ می کند...درد مبهمی که تنها غم نيست ..انگار يکجور درديست که مازوخيستانه هم رنجت می دهد و هم تسلا..هم اندوه است و هم يکجور شادی...و عجبا شادی است که درد است...

تا سالها مفهوم شادی برايم رهايی بوده است و آرامش..و رنگواره ای از خوشبختی و سبکبالی...از استغنا و استقلال و بی بندی...تا همين چند سال پيش ....اما اين سالها به جای عجيبی رسيده ام من...به شادی آميخته با درد...يک جور حس سنگينی که چنان در وجودت ريشه می زند و لنگر می اندازد که ديگر نشاط نيست و رهايی...که پيوند است و بار و ريشه ...يکجور تعلق است و درد و عمق...که می سوزاندت اما لبخند اميد هم بر لبت می نشاند...رنجت می دهد اما زندگی هم بدونش هيچ است...

و تو خودآزارانه اسير چنگالهای عقاب وارش می شوی..درد می کشی و تخدير می شوی و باز از نو....

بار زندگی است گمانم...ديگر کوچک نيستم آنقدر که فارغ البال به بازی بگيرمش..يا شايد هم که ديگر آنقدر آزاده نيستم...بار اهلی شدن است گمانم...

مثل اهلی شدن من در برابر آنهايی که امشب به بدرقه شان رفتم..تا باز هم پرونده مرحله ديگری از زندگی مان بسته شود...مثل همان درد مبهم چند ساله اخير بود باز هم.بستن دری و گشودن در تازه ای...و قلبی که ديوانه وار به در و ديوار ميزند و نفسی که تنگ است و گاه تير عجيبی می کشد...و چشمانی که خيس است ...همان سناريوی هميشگی...

شادی زندگی نو ..اندوه پايان يک فصل از زندگی..جدايی...و لذت غريب دوست داشتن و دوست داشته شدن...باز هم همان جسم سنگين را انگار بر قفسه سينه مان گذاشته اند...اشکی و خنده ای و آدمی....

امشب دوستانم را بدرقه کردم.
از وبلاگ قدیمیم:

غريبه از جايی با من بود که در گير و دار حس ها و لحظه ها , بزرگی زندگی ,کوچک شد...و امروز شد گذشته و آينده...

يا نه ..شايد, غريبه ديرگاهی بود که بود...و من نا يستاده بودم که ببينم..که غرق شوم...

يا که من غريبه بودم و او من بود...؟

اين روزها تصوير آينه حرف نمی زند انگار... تار و دوپهلو شده است اين تصوير...من و غريبه درگير قهرند و آشتی...گاهی کلام..گاهی سکوت....اما اتفاق بزرگ رخ داده است....پرده انکار برافکنده اند....يکی يا ديگری...يا که هردو يکی...تصويرساز خواهند شد..

آينه منتظر است.....غريبه را در آغوش بگير.....

Wednesday, December 2, 2009

از وبلاگ قدیمیم:

دستانت را به من بده و سهم اختيارم باش...که ميخواهم امشب , جبر را , يک بار هم که شده , به بازی بگيرم...

جبری که زمانی سپيدِ قدرتم بود و تقدير شبهای اميد ...و به ناگه روزی..شد رفيق نيمه راهی.. و کنون, سياهيِ سرکوب است و يأس شبهای خاموشی...

خنجر خيانتش را..می خواهم امشب از پشتم بيرون کنم...دستانت کجاست...که ياريم کنی..که امشب سياهی را محکوم می کنم...به جبر يا به اختيار.....



Sunday, November 29, 2009

"پرکن پياله را...كه اين آب آتشين ..ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها ..كز پي هم مي شود تهي ..درياي آتش است ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد

در راه زندگي..با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل .. كه آب.. آب...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را ...."